تبلیغات
وبلاگ شخصی توفیق بیتوشی - بعضی آدم ها اینجوری هستند(فرشته نوبخت)

تازه ها : ظرفیت شعر ایرانی جهانی نیست . . .
نویسنده :توفیق بیتوشی
تاریخ:پنجشنبه 1 تیر 1391-08:57 ق.ظ

بعضی آدم ها اینجوری هستند(فرشته نوبخت)

به بهانه رمان «مجنون آدم خوش‌شانسیه سارینا» نوشته نسرین ارتجائی

بعضی آدم‌ها اینجوری هستند

فرشته نوبخت: مدت زیادی نیست می‌شناسمش، اما در همین مدت کم دوستان خوبی برای هم شده‌ایم. او قصه‌هایش را برای من می‌گوید و من با او حرف می‌زنم.

مدت زیادی نیست می‌شناسمش، اما در همین مدت کم دوستان خوبی برای هم شده‌ایم. او قصه‌هایش را برای من می‌گوید و من با او حرف می‌زنم. گاهی که دلم تنگ است برایش پیامک می‌فرستم و او جواب می‌دهد. جواب‌هایش معمولا در یک پیام جا نمی‌شود. ناگهان چند پیامک با هم می‌آید و ممکن نیست روحیه‌ام را تغییر ندهد. نسرین درون پیامک‌ها و تلفن‌ها همان نسرین ارتجائی که از جنگ می‌نویسد و دبیر جشنواره داستانک‌هایی درباره جنگ هست، نیست و هست. جنگ‌های او انواع و صورت‌های مختلفی دارد و این بودن در عین حال نبودن خصوصیت غریبی است که هر کسی توانایی حرکت در مرز آن را ندارد. ما هر دو از شاگردان محمد بهارلو بوده‌ایم. خودش البته مرا یادش نمی‌آید. اما این حافظه لعنتی من که چیزی را از قلم نمی‌اندازد همیشه هم بد نیست و من او را خوب به‌خاطر دارم که ماهی یک‌بار می‌آمد و اغلب هم دیر از راه می‌رسید و همان جلوی در روی یکی از صندلی‌ها می‌نشست و بعد هم برخلاف بقیه که از چای بعد از کلاس نمی‌گذشتند، زود می‌رفت. بهارلو همیشه خارج از نوبت به او اجازه می‌داد داستانش را بخواند و ما گوش می‌دادیم. همه می‌دانستیم که این دختر خانم ساکت که کلمه‌هایش، همان‌ها که با آنها قصه‌هایش را می‌نویسد زنگ دارد و اغلب تند و تیز و ابری‌ست، از کاشان و برای داستان می‌آید. برای داستان و من توی چشم‌های به ظاهر آرام او و آن دختر وحشی خفته‌ در نگاهش، شاعره‌ای را می‌دیدم که هیچ قالب و ساختاری را جز آنکه خودش می‌داند برای قصه‌گفتن برنمی‌تابد. یادم هست یک‌بار یکی از داستانک‌های جنگی‌اش را که فقط سه خط بود، هفت‌بار در کلاس خواند تا اتمسفر گوگردی‌اش کلاس را بگیراند و عاقبت گیراند. آن دیرآمدن‌ها و زودرفتن‌ها فرصتی برای دوستی ما فراهم نکرد ولی بعدها با یک اتفاق خیلی خیلی معمولی که بهانه‌اش جشنواره داستان‌های جنگی او بود، دوستان خوبی شدیم برای هم. مدت‌ها کار ما این بود که درباره رمانی که درحال نوشتنش است با هم حرف بزنیم. می‌دانستم سه سال پیش رمانی منتشر کرده ولی نمی‌توانستم آن را در تهران و در کتاب‌فروشی‌ها پیدا کنم. گفت ناشرش گفته، کتاب اصلا فروش نکرده. با این پخش بد، چطور ممکن است کتابی بفروشد خب؟ بعد گفت که می‌خواهد آن را برایم بفرستد. تهران نبودم. یادم هست وقتی پیامکش رسید و آدرس خواست، نشسته بودم روی تخته‌سنگی لای ساقه‌های گل‌پر زیر بارش مه. مثل دیوانه‌های خوشحال همه سعی‌ام را می‌کردم پاهای پوشیده در چکمه‌ام را لای علف‌ها تکان ندهم تا سوسک بزرگ سوسری بیچاره‌ای که برای خودش خوش بود مثل من و هی از ساقه نازک بابونه بالا می‌رفت و باز می‌افتاد زمین، نترسد و لای کلوخ‌ها گلوله نشود. برایش نوشتم بگذار وقتی برگشتم تهران کتاب را برایم بفرست. چند روز پیش پستچی برایم بسته‌ای از کاشان آورد. کتاب را و نامه‌ای را که با دست‌خط نویسنده لای آن بود. نامه را که می‌خواندم و لبخند از روی لبم محو نمی‌شد، فکر کردم بعضی آدم‌ها اینجوری هستند. زاده شده‌اند تا مثلا نقاش، نویسنده، نوازنده یا شاعر باشند. توی نامه ۱۰ خطی او همه‌چیز بود. اصلا چند خط از زندگی بود که لای کتابی با نام «مجنون آدم خوش‌شانسه سارینا» از کاشان به سوی من آمده بود. سر ظهر بود و برایم نوشته بود سارینا گرسنه است. سارینا دخترک توی کتاب، دانیال، ایلیا، نگار... دو روز مرا در خود بلعیدند... داستان پیچیده و انسانی نسرین ارتجائی مرا با خود به سال‌های نوجوانی برد. به لحظه‌هایی که ناخودآگاهم همیشه سعی در فراموشی‌اش دارد. تنها دورانی از همه زندگی‌ام که هیچ حس نوستالژی‌ای را در من بیدار نمی‌کند. اما مجنون آدم خوش شانسیه سارینا، مرا در خود بلعید؛ مثل قهوه تلخ گزنده و در عین حال دلخواه. این حسی است که من با خواندن اغلب کارهای با نگاه انسانی نسبت به جنگ که این سال‌ها نوشته شده، تجربه‌اش می‌کنم. خاطره زخم‌هایی که خوب شده‌اند اما جای‌شان باقی‌ست و گاهی فراموشی هم چاره‌ساز نیست. این‌طور است که دغدغه‌های نسرین ارتجائی را درباره جنگ و نگاه انسانی‌اش را از آن به عنوان یک نویسنده دوست دارم. نسرین ارتجائی زبان مخصوصی دارد که متناسب با درون‌مایه داستان‌هایش است؛ زبانی که خیلی نزدیک به زبان محاوره و متاثر از اقلیم جنوب است و در عین حال کاملا ادبی. نوشته‌هایش دشوارخوان است و آنقدر جسور است که همیشه سراغ فرم‌های تجربه نشده می‌رود و آنقدر کله‌شق که ممکن نیست چیزی او را از مسیری که در آن در حال حرکت است، بازدارد.

(فرشته نوبخت،منبع:فرهیختگان)

 






Check PageRank