تبلیغات
وبلاگ شخصی توفیق بیتوشی - جامعه شناسی رُمان

تازه ها : ظرفیت شعر ایرانی جهانی نیست . . .
نویسنده :توفیق بیتوشی
تاریخ:شنبه 24 تیر 1391-06:56 ق.ظ

جامعه شناسی رُمان

جامعه‌شناسی رمان

جامعه‌شناسی رمان



یوسف انصاری: بعضی کتاب‌ها آنقدر کلاسیک شده‌اند که دیگر نیازی به معرفی نداشته باشند...

بعضی کتاب‌ها آنقدر کلاسیک شده‌اند که دیگر نیازی به معرفی نداشته باشند ولی به همان میزان نیز تاکید بر خواندن این کتاب‌ها در زمان‌های مختلف می‌تواند هم برای نویسنده و هم برای مخاطب امروز ادبیات در ایران راهگشا باشد؛ خواهم گفت چرا. تصور کنید در تاریکی شبی با قایقی در دریایی متلاطم گم شده‌اید، نمی‌دانید راه رسیدن به ساحل کدام است. هر لحظه ممکن است دریا توفانی شود و غرق شوید. در چنین وضعیتی فانوسی دریایی که با نور خود به گم‌شدگان در دریا علامت می‌دهد و راه درست رسیدن به ساحل را نشان می‌دهد حکم چه چیزی را می‌‌تواند داشته باشد؟ – البته تعریف من از پیرنگ در داستان‌نویسی هم تقریبا همین است که فعلاً موضوع بحث ما نیست- برخی از کتاب‌های کلاسیک حکم این فانوس دریایی‌ را برای کسانی که در دریای متلاطم ادبیات راه خود را گم کرده‌اند، یا مدام در تاریکی می‌چرخند و راهی به ساحل نمی‌برند، دارند. ادبیات داستانی ما در این سال‌ها بیش از هر دوره‌ای در این دریای متلاطم گم شده است؛ شاهد این ادعا نیز انتشار رمان‌ها و مجموعه‌داستان‌هایی است که اکثر آنها نه‌تنها چیزی به پیشینه ادبیات داستانی ما اضافه نمی‌کنند بلکه بیشتر باعث سرخوردگی مخاطب شده‌اند؛ مخاطبی که دغدغه‌های امروز خود را بیشتر در کتاب‌های ترجمه می‌یابد تا در آثار نویسندگان وطنی. ولی گاهی جدا از این محدودیت‌ها رویکرد نویسندگان ما به ادبیات داستانی نیز خود بخشی از این بحران است و شاید از همین روست که ضرورت دارد کتاب‌های کلاسیکی که راه درستی پیش‌روی ما قرار می‌دهند مدام معرفی شوند.
 شکی نیست که ادبیات هر دورانی نسبت به ضرورت‌های آن دوره تغییر می‌کند. تصور کنید «بالزاک» ضرورت‌های دوره خود را درک نمی‌کرد و دقیقا راه «ویکتور هوگو» را ادامه می‌داد؛ «استاندال» جوان در پاسخ به انتقادهای «بالزاک» پیشکسوت در مورد کاستی‌های رمان «سرخ و سیاه» سر خم می‌کرد و دستورات او را نعل به نعل در چاپ دوم این رمان اعمال می‌کرد، «فلوبر» به جای نوشتن رمان «تربیت‌احساساتی» یا «مادام بوآری» به عقب برمی‌گشت و رمانی همچون «باباگوریو» می‌نوشت یا «مارسل پروست» زیر فشار منتقدانش از نوشتن شش جلد دیگر رمان عظیم خود یعنی «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» سر باز می‌زد؛ آن‌وقت چه اتفاقی می‌افتاد؟ می‌شود گفت امکان رخ دادن چنین اتفاقی بسیار ضعیف بود و اگر حتی چنین اتفاقی رخ می‌داد و بالزاک، استاندال، زولا و فلوبر آثاری را که از آنها می‌شناسیم خلق نمی‌کردند، نویسندگان دیگری در آن دوره‌ها رمان‌هایی چون «آرزوهای بر باد رفته»، «سرخ و سیاه» و «مادم بوآری» را می‌نوشتند.
 بی‌شک در همان دوره‌ای که این نویسندگان مشغول نوشتن چنین آثاری بودند نویسندگان دیگری نیز بودند که راه را اشتباه رفته‌ و آثاری خلق ‌کردند که امروزه حتی نامی از آنها و آثارشان در تاریخ ادبیات جهان برده نمی‌شود؛ گروه اول نویسندگانی هستند که ضرورت‌های دوران خود را، چنان‌که آثار آنها بعد از گذشت سال‌ها از اولین انتشارشان این مهم را نشان می‌دهد، درک کردند و گروه دوم با اینکه معاصران کسانی چون بالزاک و فلوبر بوده‌اند به خاطر درک نادرست از زمانه خود، آثاری خلق کردند که به قول جویس امروزه دیگر به زباله‌دانی تاریخ پیوسته است. در ایران نیز همین‌طور بوده و هست و در آینده نیز همین‌طور خواهد بود؛ اگر نویسندگان شاخص و برجسته ایرانی در دوره‌های مختلف آثار کلاسیکی مانند «بوف‌کور»، «عزاداران بیل»، «ملکوت»، «آزاده‌خانم و نویسنده‌اش...»، «شازده‌احتجاب»، «جای خالی سلوچ»، «همسایه‌ها» و... را خلق نمی‌کردند نویسندگان دیگری این آثار را می‌نوشتند که می‌توانست نام آنها به جای هدایت، ساعدی و... نام‌های دیگری باشد. پس این دوره‌ها و ضرورت‌های این دوره‌هاست که تعیین می‌کند چه اثری با چه ویژ‌گی‌هایی در دوره‌ای ارزش نوشتن دارد و چه چیزی در همان دوره ارزش نوشتن ندارد. 
پس چندان عجیب نیست اگر امروزه متعجب شویم از نوشته شدن رمان‌هایی که نویسندگان‌شان بادقت تمام سعی در بازآفرینی واقعیت صرف بیرونی دارند و هنوز از آثار «زولا» هم‌فراتر نرفته‌اند و عاجزند در ساختن جهان‌هایی موازی. تصور کنید نویسنده‌ای تازه‌کار داستان‌هایی نوشته که شباهت‌های زیادی به آثار «فقیری» دارد که در آثارش مسائل ارباب رعیتی و روستایی را بررسی می‌کرد؛ بدترین و کشنده‌ترین پیشنهاد به این نویسنده این است که بگوییم برود آثار فقیری را بخواند. من به جای آثار فقیری به او پیشنهاد می‌کنم کتاب «جامعه‌شناسی رمان» نوشته «جورج لوکاچ» را بخواند و بعد برود سراغ آثار آقای فقیری، که در این حالت، اگر کتاب لوکاچ را خوب درک کرده باشد، امکان تقلید از آثار فقیری تقریبا صفر خواهد بود. لوکاچ در کتاب «جامعه‌شناسی رمان» به این نوع پرسش‌ها پاسخ می‌دهد و نشان می‌دهد که چرا نویسنده‌ای مثل بالزاک باید در دوره‌ای خاص رمانی چون «آرزوهای بر باد رفته» و در دوره‌ای دیگر نویسنده‌ای چون «فلوبر» برای مثال رمانی چون «مادام بوآری» را می‌نوشت.
 «جامعه‌شناسی رمان» نوشته «جورج لوکاچ» در ایران با ترجمه «محمدجعفر پوینده» و از سوی نشر «ماهی» منتشر شده است. کتابی که اگر قرار باشد فهرستی تهیه کنیم از صدکتاب که یک نویسنده جوان باید بخواند، بی‌شک جزو مهم‌ترین‌‌های این فهرست خواهد بود. کتاب، به‌ جز پیش‌گفتار آن، از چهار فصل تشکیل شده است: «دهقانان»، «آرزوهای بربادرفته»، «بالزاک منتقد استاندال» و «در بزرگداشت صدمین سالگرد تولد زولا». همان‌طور که در پیشگفتار کتاب نیز آمده: «برای نویسنده کافی نیست که فقط نگرش سیاسی و اجتماعی روشن داشته باشد؛ برای او نگرش ادبی روشن نیز به همان اندازه ضروری است.» نگرشی که نویسندگان ما امروزه کمتر به ضرورت چنین چیزی توجه می‌کنند.

منبع:فرهیختگان







Check PageRank