تبلیغات
وبلاگ شخصی توفیق بیتوشی - در جست‌و‌جوی واقعیت

تازه ها : ظرفیت شعر ایرانی جهانی نیست . . .
نویسنده :توفیق بیتوشی
تاریخ:یکشنبه 7 آبان 1391-09:58 ق.ظ

در جست‌و‌جوی واقعیت

در جست‌و‌جوی واقعیت
در جست‌و‌جوی واقعیت
اسدالله امرایی: «در جست‌وجوی واقعیت» به همت محمدعلی سپانلو در نشر افق منتشر شده است. قصه‌هایی از ۲۹ داستان‌نویس ایرانی که اکثرشان نویسندگان حرفه‌ای و مطرحی هستند. کاری که سپانلو کرده کاری کم‌سابقه است. دست‌کم در کشور ما چنین کاری کمتر صورت گرفته. اما همه‌ساله صدها عنوان کتاب از این دست در آمریکا و اروپا منتشر می‌شود. در جست‌وجوی واقعیت به واقع ادامه کتاب «بازآفرینی واقعیت» است. این مجموعه شامل داستان‌هایی از گلی ترقی، زنده‌یاد غزاله علیزاده، زنده‌یاد اصغر الهی، امیرحسن چهل‌تن، محمد محمدعلی، منیرو روانی‌پور، علی خدایی، شهریار مندنی‌پور، ابوتراب خسروی، محمدرضا صفدری، علی مؤذنی، علی‌اصغر شیرزادی، محمود طیاری، جعفر مدرس‌صادقی، قاضی ربیحاوی، رضا جولایی، ناصر زراعتی، رضا فرخفال و. . . است و گزارش مختصر و مفیدی را درباره وضعیتِ داستان‌نویسی ایران منعکس می‌کند.
«عشق همین گفت‌وگوست/ وصل همین آرزوست/ با دلکم ناز کن/ مستی آواز شو/ شور سرانداز شو/ روشن ازین راز شو/ با دلکم ناز کن/ آب تویی دل سبوست/ هرچه تو هستی نکوست/ بانگ زنم دوست دوست/ با دلکم ناز کن» نشر افق «افسانه شاعر گمنام» را هم که حاصل ۱۴ سال فعالیت ادبی ایشان است منتشر کرده است. این منظومه چون قطعاتی به هم‌پیوسته و روایت شاعری‌ست که به گذشته و به عصر مغول برمی‌گردد. او اطلاعاتی از گذشته دارد و همچنان باید به زبان آن عصر حرف بزند که حرفش مفهوم باشد. سپانلو درباره این مجموعه می‌گوید: «این دوگانگی به من خیلی زحمت داد، چون چندجور زبان را به کار گرفتم. شاعر حتی برای مغولان مدح می‌گوید و من مثلا باید به سبک انوری قصیده می‌گفتم، به سبک خیام رباعی سروده‌ام تا به عصر نیما رسیده‌ام؛ بنابراین از یک شعر ساده خیلی بیشتر وقت برد.»
  نمایشنامه «نفوس مرده» نوشته میخائیل بولگاکف با ترجمه سحر کریمی‌مهر در انتشارات قطره به چاپ رسیده است. این نمایشنامه پیش‌تر برای نخستین‌بار از زبان روسی به ترجمه آبتین گلکار منتشر شده بود که جایزه اول بهترین ترجمه نمایشنامه را به خود اختصاص داد. نمایشنامه نفوس مرده را بولگاکف بر اساس رمانی با همین نام از نیکولای گوگول نوشته بود. نشر هرمس این ترجمه را منتشر کرده بود. جمله بسیار معروفی است که به داستایفسکی نسبت داده‌اند که می‌گوید همه‌ ما از زیر شنل گوگول بیرون آمده‌ایم و همین جمله به شکل‌های مختلف در زمان‌های مختلف تغییر شکل داده و مورد استفاده قرار گرفته؛ ازجمله نقل معروف همه ما از تاریک‌خانه هدایت درآمده‌ایم که منسوب به گلشیری است. داستان نفوس مرده درباره ملاکی روس است که از دیگر ملاک‌ها رعیت‌هایشان را که به تازگی مرده‌ و هنوز مرگ‌شان ثبت نشده، می‌خرد تا از این راه بهره اقتصادی ببرد. همین مترجم، کتاب «یادداشت‌های یک پزشک جوان» میخائیل بولگاکف را از سوی نشر ماهی منتشر کرده. «یادداشت‌های یک پزشک جوان»، خاطرات میخائیل بولگاکف است از دوره‌ای که برای کارآموزی پزشکی، به روستای دورافتاده‌ نیکولسکویه در روسیه اعزام شده بوده. کتاب شرح مراجعه‌ روستاییان ژنده‌پوش و اغلب بی‌سواد و بی‌اطلاع به درمانگاه است که برای معالجه نزد راوی که پزشک تازه‌کار است، می‌روند. «آنقدر غرق این افکار بودم که نفهمیدم چطور لباس پوشیدم. لباس پوشیدن کار ساده‌ای نبود: شلوار و بلوز، چکمه‌های نمدی، کاپشنِ چرم روی بلوز، بعد پالتو و روی آن پوستین گوسفند، کلاه، کیف و درون کیف: کافئین، کافور، مورفین، آدرنالین، پنس‌های سرکج، ماده‌ ضدعفونی، سرنگ، سوند، تپانچه‌ براونینگ، سیگار، کبریت، ساعت، گوشی پزشکی.»
  دستنوشته‌های یک پزشک جوان با ترجمه فهیمه توزنده‌جانی هم در انتشارات کتابسرای تندیس منتشر شده بود.
  «من کاتالان نیستم» داستانی از هادی خورشاهیان است که حول محور جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و فوتبال دور می‌زند. البته گمان نمی‌کنم آرژانتین را دیده باشد مگر از دریچه ادبیات. در این کتاب که نشر آموت منتشر کرده، نویسنده نگاهی به فضای آشفته فوتبال و مافیای مواد مخدر در کشور آرژانتین دارد و در عین حال به ارزش‌های ایرانی در دوران جنگ می‌پردازد. فوتبال و نگارش این روزها در عنوان کتاب‌ها هم راه یافته‌اند. مزدک و ایلیا طرفداران تیم فوتبال بارسلونا هستند و در طول داستان با سفر به آرژانتین درگیر ماجرای مافیایی مواد مخدر می‌شوند. «من و مزدک، هرگز حتی پایمان را هم در اسپانیا نگذاشته بودیم، چه برسد به اینکه کاتالان باشیم اما تقریبا از همان وقتی که در خیابان‌های خاکی شهرکی دورافتاده در طرابلس، فوتبال بازی می‌کردیم، طرفدار بارسلونا بودیم. اما آن اتفاق عجیب و غریب که مسیر زندگی ما را عوض کرد، نه در دوره‌ بازی فان‌باستن در بارسا که سال‌ها بعد که فرانک ریکارد، سرمربی بارسا بود، اتفاق افتاد. وقتی که رونالدینیو، پس از اینکه گل سوم بارسا را به رئال‌مادرید زد، برای طرفداران رئال بوسه فرستاد و آنها هم در اوج ناراحتی برای او دست زدند. آن روز، اولین‌باری بود که ما دیوید بکام را با آن قیافه ژولیده می‌دیدیم.»
منبع : فرهیختگان





Check PageRank