تبلیغات
وبلاگ شخصی توفیق بیتوشی - پدیدارشناسی مفهوم فاصله در شعر

تازه ها : ظرفیت شعر ایرانی جهانی نیست . . .
نویسنده :توفیق بیتوشی
تاریخ:سه شنبه 9 آبان 1391-10:35 ق.ظ

پدیدارشناسی مفهوم فاصله در شعر

علی نجات غلامی:گویا بین آقایان »یدالله رویایی« و »رضا براهنی« منازعه‌ای در گرفته است که ریشه در درک متفاوت آنها از مفهوم »فاصله« داشته است. شنیده ام که براهنی مجموعه‌ی »دریایی ها«ی رویایی را با این بیان نقد کرده است که چگونه کسی که در کویر زندگی کرده است می‌تواند درباره دریا شعر بسراید؟!


می دانیم که در فضاهای مربوط به علوم انسانی و ادبیات تقریباً از دیلتای به بعد یعنی اوایل قرن بیستم مفهوم »همدلی« و »حضور میدانی« و یا به عبارتی »تجربه زیسته« پایه نگارش یا سرایش متون ادبی بوده است. نگاه هرمنوتیکی در اساس حضور درون جهانی و تکیه پیشاپیش بر جهان بینی را لازمه فهم ادبی می‌داند فهمی که با توجه به زیستن در درون کانتکست زیسته به گونه‌ای تاریخمند رخ می‌دهد. بر این اساس است که کسی مانند براهنی می‌تواند یدالله رویایی را نقد کند. از سوی دیگر این طور  شنیده ام که رویایی پاسخ می دهد که او »غیاب دریا را زیسته است«. این جمله در وهله اول بی معنا می نماید اما اگر در نوشته‌های رویایی دقت کنیم و ببینیم که رویایی چقدر به »ادموند هوسرل« در مقالاتش اشاره می کند مجبور می‌شویم دقت بیشتری داشته باشیم. رویایی تلاش فراوانی در نوشته‌هایش دارد تا با تکیه بر فضایی هوسرلی اشعارش درک شود. روح توصیفی پدیدارشناسی برای رویایی وسیله موجه سازی اشعار ایماژیستی او هستند. اینکه چه میزان فلسفه هوسرل اجازه می‌دهد ادبیات به فضای توصیفی تصویرواری بسنده کند که رویایی از آن با حرارت در مقابل ادبیات اندیشه ورزانه ی کسانی مانند شاملو دفاع می کند مقوله ی دیگری است. هدف من این است به مفهوم فاصله در پدیدارشناسی بپردازم. آوردن نام براهنی و رویایی تنها مدخلی برای این بحث است.
حرف کلی این نوشته این است که در فهم و ادراک چیزی -فاصله بدنی- حرکتی با آن چیز خود از امور متعین کننده ی آن است. در ادامه مطلب این جمله را بیشتر باز خواهم نمود. در واقع مفهوم فاصله که امروزه در بین امضاء کنندگان شعر حجم کارکرد فراوانی یافته است در اساس یک مفهوم پدیدارشناسانه است. در حجم دکارتی (طول،عرض، ارتفاع) که حقیقت شیء را در کمیت آن نشان می دهد فاصله ادراک شدن آن شیء نسبت به سوژه‌ای که آن را ادراک می‌کند دارای اهمیت نیست. به بیان ساده ما یک درخت دو متری را از هر فاصله‌ای که ببینیم فرقی نمی‌کند و آن درخت همان درخت دو متری است. اما در پدیدارشناسی چنانکه »موریس مرلوپونتی« تاکید دارد زوایه دید و جایگاهی که فرد ایستاده است و فاصله فرد با ابژه از عناصر اصلی معنادهی به ابژه است. فاصله مکانی با امر توصیف شده خود حائز معنایی است که رویایی تلاش می  کند خود آنرا محور التفات و توجه قرار دهد. با اینکه گمان می‌برم رویایی در بسیاری از مواقع درک صحیحی از انواع التفاتها و بازنمایی‌ها در هوسرل ندارد اما حرکت او به این سمت جای تامل فراوان دارد. او تاکید دارد که عناصری درکاراند که در ادبیات لحاظ نشده‌اند یعنی عناصر سوم در یک رابطه دو سویه که عبارت از خود آن رابطه‌اند. خود دیدن در دیدن درخت دارای معنایی است و قابل اشاره است.
حال برای تحلیل  مفهوم فاصله و بررسی ابعاد کارکردی آن در ادبیات بخصوص شعر نیاز است مفاهیم دیگری را بکاویم و آرام آرام به سمت آن  حرکت کنیم.
1. پرسپکتیویسم (منظرانگاری) و توصیف درونباش و فرارونده
هنگامی که ما سخن می‌گویم از چیزی سخن می‌گوییم، فکر می کنیم به چیزی فکر      می‌کنیم، دوست داریم چیزی یا کسی را دوست داریم و یا شعر می‌گوییم درباره‌ی چیزی شعر می‌گوییم. در واقع آگاهی و هر کنشی از آگاهی، آگاهی از چیزی است. در واقع نسبتی خاص برقرار می‌شود که ما را در پیوند با محتوا، معنا و یا در کل چیزی در پیش رویمان قرار می‌دهد. این امر که »قصدیت« نام دارد بیان می‌دارد که ما با جهانمان، بدنمان، دیگران و اذهانشان و غیره در ارتباط هستیم. ما آنها را قصد می‌کنیم و به نحوی با آنها مواجهیم، به آنها معنا می‌دهیم و آنها هر یک به نحوی خودشان را به ما می‌دهند. از طریق رنگشان، بویشان، اسمشان، نشانه‌های شان و غیره. پس اولین کاری که ما برای شناخت چیزها می‌کنیم این است که نحوه‌های داده شدن آنها را بررسی کنیم. ما کاری نداریم به اینکه آن چیز هست یا نیست، درست است یا غلط است بلکه ما به این می‌پردازیم که از چه طریق به چه نحوی و چگونه به ما داده شده‌اند. بنابراین پدیدارشناسی در وهله اول جهان را منحصر می‌کند به آنچه که به نحو‌های مختلفی به ما داده می‌شود. به بیان ساده ما حق داریم از چیزهایی حرف بزنیم که به نحوی به ما داده شده‌اند. آنهایی که فراتر از این داگی‌ها یا به عبارتی تجارب زیسته هستند غیر قابل بحث‌اند. حال ما می‌توانیم بگوییم خب ما درباره خیلی

 

 

 


چیزها حرف می‌زنیم که مستقیماً تجربه‌شان نمی‌کنیم. ما درباره حادثه‌ای تاریخی در آن گوشه جهان حرف می‌زنیم یا ما درباره مسابقه فوتبالی حرف می‌زنیم که هنوز برگذار نشده است. یا ما درباره عقل و خدا و غیره حرف می‌زنیم که نمی‌توانیم آنها را ببینیم و تجربه کنیم.
برای پاسخ به این مسائل باید دقت کنیم و ببینیم مراد از داده شدن و تجربه  زیسته در پدیدارشناسی چیست. در واقع داده شدن صرف تجارب فیزیکی با حواس پنج‌گانه نیست. ما به طرق مختلفی با حضور و یا غیاب اشیاء جهان مواجه می‌شویم.
ابتدا باید یک تقسیم اساسی را در نظر بگیریم: تجارب درونباش و تجارب فرارونده. گاهی ما گرسنگی‌مان را تجربه می‌کنیم و گاهی کتابی را تجربه می‌کنیم. یعنی با آنها مواجه  می‌شویم و آنها به نحوی به ما داده می‌شوند. حال یک فرق اساسی بین داده شدن این دو تجربه وجود دارد. در تجربه کتاب ما کتاب را از بالا یا پایین یا این طرف یا آنطرف تجربه کرده‌ایم. یعنی کتاب همواره از یک زاویه و جنبه به ما داده می‌شود. اما گرسنگی از بالا یا پایین تجربه نشده است؛ کل گرسنگی به تمامی به ما داده شده است. تجاربی که اینگونه‌اند مثل تجربه قوانین منطقی-ریاضی و یا احساساتی مانند گرسنگی را درونباش می‌نامند اما تجاربی مانند کتاب و هر شیء فیزیکی دیگری فرارونده نام دارند چراکه همواره کلیت آنها از وجه داده شده عبور می‌کند. در تجارب فرارونده ما همواره دچار پرسپکتیویسم هستیم یعنی از گوشه‌ای امور را تجربه می‌کنیم. حالا این گوشه یا زمانی است یا مکانی و یا هر دو؛ یعنی این کتاب را من اکنون دارم از این طرف می‌بینم. در واقع کتاب ترکیبی است از دادگی‌های پر و خالی و عنصری ثابت و این همان است که در دل این دادگی ها ثابت باقی می‌ماند. این عنصر ثابت ایدوس کتاب است. صدبار دیگر در صد جای دیگر من این کتاب را ببینم آنرا می‌شناسم و می‌گویم این همان کتاب است. حال چگونه یک ایدوس برای ما قوام می‌گیرد؟ در واقع در تجربه فرارونده که لزوماً پرسپکتیوی است ما ادراکات پر و خالی را با هم ترکیب و تالیف  می‌کنیم. این تالیف سه بعد دارد: جزء و کل، لحظه و کل و حضور و غیاب. گاهی ما جزئی یا قطعه‌ای  از کل داریم مثلاً درِ اتاق که خودش را می توانیم جدای از اتاق در نظر بگیریم. گاهی لحظه‌ای داریم که نمی تواند جدای از کل وجود داشته باشد مثل صدای ساز و گاهی قسمتی از چیزی داریم که مابقی اش در آنجا و یا در گذشته و آینده است. مثلاً داریم یک جمله می‌شنویم که کلماتی از آن گذشته‌اند  و کلماتی از آن در حال آمدن‌اند و یا خانه‌ای می‌بینیم که پشت‌اش آن طرف است. در اینجا این قسمت‌های خالی به مثابه افق ادراک، در ادراک ما از شیء دخالت دارند. ما نمی‌توانیم بدون این افق‌های خالی درکی از ادراک پر داشته باشیم. به بیانی این درست است که رویایی در کویر زندگی می‌کند اما درک او از کویر که مستقیماً از آن ادراک پر دارد متکی است بر ادراک خالی و غیر مستقیم دریا به مثابه افق معنابخشی به آن. بنابراین دریا نیز در تجربه زیسته فردی که در کویر زندگی می‌کند هست و به نحوی غیاب آنرا در پیوند با آنچه که حاضر است زیست می‌کند.
بنابراین تجربه زیسته و همدلی، صرف حضور در دل یک ماجرا یا رخداد یا فضا نیست. در واقع به بیان هیدگر پدیدارشناسی جستجوی شیوه هایی است که امور و اشیاء جهان خود را بر ما آشکار می کنند. در نتیجه فاصله‌ای که اشیاء خود را بر ما آشکار می‌کنند تا تمامیت خود را برای ما مشخص کنند در پدیدارشناسی بسیار پایه‌ای است. آیا کسی که در درون دریا زندگی می‌کند دریا را می‌بیند و یا درکی از دریا دارد؟! در یکی از نوشته هایم از زبان شخصیتی که به جغدی پاسخ می‌دهد گفته‌ام: »دقت تو بیش از حد است. کوه حقیقت با دورتر شدن از آن آشکار می‌شود نه با نزدیک تر شدن!« در جای دیگری نیز نوشته ام: »تا کنون هیچ اروپایی اروپا را از دور ندیده است«.
بنابراین ما در تجارب فرارونده از گوشه‌ها و وجوه داده شده به سمت وجوه داده نشده اما همپیوند با وجوه داده شده حرکت می کنیم. توصیف ما متوجه صرف چینش امور داده شده نیست. بلکه باید در فاصله‌ای قرار بگیریم که تمامیت ها را بتوانیم بنگریم. غیاب ها را پیش بکشیم اما نه هر غیابی بلکه غیابی که معنای حاضر متکی بر آن است. ما باید از تجربه آغاز کنیم با این حال به سمت افق

منبع : هفته نامه ی سیروان.سنندج






Check PageRank